ووووووووووووووای
مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است به خودم گفته بودم از خرابکاریهاتون عکسی نخواهم گذاشت ولی تصمیمم عوض شد به خدا من هم گناه دارم وروجکها
نویسنده :
سولماز
21:40
پاییز نامه
سلام مامانی دوهفته است که پاییز خود نمایی می کنه وشما سه تایی ومن سر ما خوردیم وباز سر ما خوردگیها شروع شد می خواستیم بریم تبریز بعلت مر یضی لغو شد خلاصه که سر ماخوردگی و یانمی دانم هوایی پاییز به روی اخلاق شما مخصوصا هانایی مامان اثر گذاشته وخیللللللللللی بد شدید وبهانه گیر این وسط خودمم مریضم وفاطمه هم می خواهد برود ودنبال کار شبانه روزی می گردد واوضاع بدجوری بهم ریخته ولی درست می شه وما از این روزها زیاد داشتیم این مدت چندبار پا رک رفتیم ودایی فرازم دوروز امده مرخصی وجمعه خواستیم بریم پارک ملت که جایی پارک برای ماشین نبود بعد رفتیم پارک جمشیدیه که مناسب نبود وهمه اش گل واب بود بردیمتون پارک نیاوران که خدارا شکر بهتون خوش گذشت روز قبلش رف...
نویسنده :
سولماز
13:9
شیطنتهای کودکی
سلامممممم سلام به شما وروجکها وامان از دست دعواهای شما همیشه بساط جنگ وجدال در خونه به راه وخدا نکنه که یکدوم یک کاری کنید دو تای دیگه هم باید تکرار کنه وهر حرف وکار ما ضربدر سه شده وواقعا باهوشید ودقیق هیچ چیزی از چشم شما دور نمی ماند وای وای .....مثلا بابای دیروز یک صابون مایع نا قابل خرید ومی خواست تما م ظرفهای مخصوص صابون رو پر کنه ومن یک اشتباهی کردم .وبو کردم تا ببینم چه طوری وشما مثل جوجه ارد ک دنبال بابا راه افتاده بودید واول کوشا وبعد هانا وبعد ارشا یک بار بو کردید واین دور به مدت نزدیک نیم ساعت طول کشید .وبه قول فاطمه شما کوه نوردید از همه چیز بالا می روید. همه کار می کنید غیر از خوردن غذا وجدیدا هم الکی سرفه می کنید یعنی ...
نویسنده :
سولماز
23:10
سالروز زمینی شدن 3 فرشته خداوندی
من نمیدانم شما از کدوم کهکشان خداوندی امدید ودر اغوش من زمینی جا گرفتید. نمی دانم به وسعت کدامین نعمت خداوندی من را غرق در شکر گذاری کردید من که همین جا منتظرتون بودم ودر رویاهایم می دیدم وبا خود می اندیشیدم که شروع زندگی من با بودن شما در بطنم شکل می گیرد .وبعد با اولین شنیدن صدایی قلبتان با تمام وجود باور کردم اغاز زندگیم را ...با اولین تکانهای شما در بطنم با خود گفتم این آغاز زندگی من است .وزمانی که دنیا برای ثانیه ای ایستاد تا من به خود تبریکی بگویم در لحظه ای که بعد از ان همه سختی برای اولین بار در اغوشم جا گرفتیدوبه ارمغان اوردید بوی بهشت را.... ویا در ان دمی که گوشهایم زیباترین حرف دنیا را از زبان شما شنید (مامان)باورم شد که شروع...
نویسنده :
سولماز
22:56
برف
در هوایی سرد پاییزیی شهر م سا یه سرد زمستان حاکم بود وبارش برف شهرم را سپید پوش کرده بود. ومن عاشق برف وسکوت وسنگینشم وعاشق قدم زدن بر روی برف وعاشق دیدن خمیدگی در ختان در زیر قامت این موهبت خداوندی با این دلیل تصمیم گرفتم بچه ها رو ببرم پارک شقایق سعادت اباد تا بیشتر اشنا شوند با برف البته که قبل از رفتن در تراس کم وبیش اشنا شده بودند. یادم سال گذشته در محو طه مجتمع برای اولین بار لمس کرده بودند وخوششان نیامده بود وگریه کرده بودند واصلا حاظر به دست زدن نبودند .. وخلاصه با داد وبیداد عازم شدیم چون کلافه شده بودند از این همه لباس که پوشیده بودندولی وقتی رسیدیم با حیرت نظاره گر تابلوی روبروشان بودند وبه برف دست زدن وحاظر به پو شیدن دستکش نشد...
نویسنده :
سولماز
23:16
ماو اتلیه عکس
عزیزانم روز یکشنبه وقت داشتید تا بریم اتلیه وچند تا عکس بندازیم ومن وبابایی با وسواس تمام در سایت این اتلیه دنبال ژست ها ودکورهای بودیم که به نظرمون قشنگ بودن وخلاصه چند تا انتخاب کردیم وروز یکشنبه با سه ساک دستی کوچک راهی شدیم .ومن چند دست لباس وحوله وکفش واسباب بازی وخلاصه هز چی به نظرم بود برداشتم وبعد از کلی بر نامه ریزی واماده کردن دکور اول اقا ارشا گفت ترس وحاظر نشد وایسته وپاپیونش ببنده وکوشا با کمی گریه بالاخره با وعده وعید خرید بستنی بست. ولی حاظر نشد کلاه بگذاره وما عقب نشینی کردیم وگفتیم همینطوری خوب ولی ایندفعه از صندلی پایین نمی امدید که بروید عکس بندازید جونم بگه که با چه مکافاتی وماچه حرکاتی از خودمون در اوردیم که شما وایست...
نویسنده :
سولماز
22:37
عکس های گونا گون سه ماه پاییز(بچه ها)
عکسهای متفرقه بالا ازجشن رور کودک و خریدکردن با بچه ها.........بقیه عکسها در ادامه مطالب نمونه ای از شیطنت کودکی......یک تولد کوچک درکلاس خلاقیت مادر وکودک...........یکروز برفی در فصل پاییز ...
نویسنده :
سولماز
21:51
با بایی خوبم
21آذر تولد بابام بود باز هم در حق من لطف کرد وبا شام ..وکیکی که فراز خریده بود اومد پیشم چون بچه ها تب داشتند ومن نمی توانستم برم خونه پدریم .وقتی از خونه پدری دور میشی تازه دلتنگ اونروز ها می شی وبابایی خوب من هم کیک وشادیش باز با من وبچه هام وهمسرم سهیم شد.و صدالبته به جایی بابا بچه ها فوت کردن ودرست تر از اون پسرها چون هانا زیر زیرکی مشغول نا خونک زدن بود. ووقتی کیک برای بریدن بردم چند جایی کیک سوراخ سوراخ شده بود... بابایی خوبم از ته دل باز هم تولدتت تبریک می گم وبرات ارزو می کنم هر انچه را که ارزو داری به زودی زود بهش برسی بابا تو دلگرمی وبزرگترین پناه منی با وجود تو از طو فانهای زندگی نمی ترسم چون پشتم به تو گرمه وخیلی وقتها ...
نویسنده :
سولماز
23:23
شب یلدا
سلام ما دیروز مراسم شب یلدا داشتیم یعنی 25 اذر جشن یلدا گرفته بودن تو کافه خلاقیت وشما رو هم بردم خوب بود وشما هم که عاشق انار کلی بهتون خوش گذشت وفقط هانا اون وسط برای خودش بپر بپر می کرد وبه اصطلاح می رقصید وشما دنبال کار خودتون بودید وننه سرما اومده بود ویک اقای هم ارگ می زد ویکی از مجری های تلویزیون هم یک خانمی اومده ود که واقعا صدای قشنگی داشت هم اواز برای بزرگترها می خوند وهم شعرهایی بچگانه ودر کل برنامه های متنوعی داشتند.وخاله فاطمه مجبور بود زود بره (پرستارتون) وخدا خاله مریمتون نگه داره که از هر خواهری برای من خواهرتر وجایی خواهر نداشته من وخاله نداشته شما رو الحق که پر کرده وبه کمکم اومد که اگه نمی امد نمی دونم با شما چیکار م...
نویسنده :
سولماز
23:51


